وبلاگ شخصی میلاد زرین

...میون آسمون به این بزرگی ای کاش ستاره من می درخشید

سیمین بری...
نویسنده : میلاد زرین - ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳

سیمین بری گل پیکری آری
از ماه و گل زیباتری آری
همچون پری افسون گری آری
دیوانه ی رویت منم چه خواهی دگر از من
سرگشته ی کویت منم نداری خبر از من

هر شب که مه در آسمان
گردد عیان دامن کشان
گویم به او راز نهان
که با من چه ها کردی
به جانم جفا کردی

هم جان و هم جانانه ای امّا
در دلبری افسانه ای امّا
امّا ز من بیگانه ای امّا
آزرده ام خواهی چرا ؟ تو ای نوگل زیبا
افسرده ام خواهی چرا ؟ تو ای آفت دل ها

عاشق کشی ، شوخی ، فسون کاری
شیرین لبی ، امّا دل آزاری
با ما سر جور و جفا داری
می سوزم از هجران تو ، نترسی ز آه من
دست من و دامان تو ، چه باشد گناه من

دارم ز تو نامهربان
شوقی به دل شوری به جان
می سوزم از سوز نهان
ز جانم چه می خواهی
نگاهی به من گاهی

یارب برس امشب به فریادم
بستان از آن نامهربان دادم
بیداد او برکنده بنیادم
گو ماه من ، از آسمان
دمی چهره بنماید
تا شاهد امید من
ز رخ پرده بگشاید


comment نظرات ()
بی هـــدف
نویسنده : میلاد زرین - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠

من خسته و بی هـــدف در کــوچه هـــای غربت ســـر گـــردانـــم فـــضای

شهر را غبار غربت ویاءس فرا گــرفــتـه دیــگــر خــسـته شده ام به دیواری

سرد و سیاه تکیه می دهم اما سایه ام مرا کشان کشان دنبال خو می برد

آخر مقصد و راه من کجاست هیچ کسی نیــست انــگار درایــن هــمــه بــا

هم غریبند همه همانند سایه ای ســیــاه با شـتـاب از کـنـار هم می گذرند

و خود را در گورسـتــان تـاریـک خـانـه هایـشـان پـنـهـان مـی کـنـنـد و مــن 

و سایه ام همچنان سر گردان زمان سالهاست که در اینجا گم شده اسـت 

و برای کسی مهم نیست که دست شب چنان زغــال زمـیـن و آسـمـان را 

سیاه کرده است سایه ام مرا به زیر اتاقی روشن می برد انـگــار شـخصی 

آنجاست که به روشنایی علاقه مند است و پشت پنــجــره ایـسـتـاده و بـه 

بیرون می نگرد چشمانش برقی عجیبی از امید دارد بــا چــشـمـانــــــــم 

به او می فهمانم به کشمکش احتیاج دارم تا با دسـتــش غــبـار غـربــت و

یاءس را از پیراهن روحم بتکاند پس عاشـقـانــه بــا او بــه راه مـی افــتــم 

تــــــــا شــــــــب را نــــــــــا بـــــــــود کـــــــنــــــیـــــــــــم


comment نظرات ()
...
نویسنده : میلاد زرین - ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٤

این روزا قصه ها عوض شده حسن کچل مو کاشته و یه تتو رو بازوش زده.زورو دیگه پیر شده جای خودشو به شارژ شگفت انگیز ایرانسل داده.تام و جری از بس پی هم دویدن که  مفصلشون از بین رفته.آقا سگه هم دندون مصنویی گذاشته.گارفیلد شکست عشقی خورده , داره گوشه خونه کراک میکشه.شرک و فیونا طلاق گرفتن.سام دوس دختره جدید پیدا کرده و نرگس هم رفته با یه مرد چاق و کچل و پولدار ازدواج کرده.بابای نادر مرده و سیمین برگشت سر زندگیش.قهوه مهران مدیری شیرین شده دیگه تلخ نیس.ما جوونا هم گرچه اسممون جوونه اما هر کدوم به اندازه یه پیرمرد 80ساله شکسته شدیمو غم داریم


comment نظرات ()
...
نویسنده : میلاد زرین - ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩

منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون

دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون

 ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش

با پول اون نخ خریدم  زخم دلم رو بستمش

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم

بین من و تو فاصله است  یک در سرد آهنی

من که کلیدی ندارم   تو واسه چی در می زنی

این در سرد لعنتی  شاید که نخواد وا بشه

قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم

من واسه تو خیلی کمم

 

 

 


comment نظرات ()
زندگی...
نویسنده : میلاد زرین - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٧

زندگی یک بازی درد آور است زندگی یک اول بی آخر است لمس باید کرد این اندوه را بر کمر باید کشید این کوه را زندگی را با همین غم ها خوش است باهمین بیش و همین کم ها خوش است زندگی کردیم اما باختیم کاخ خودرا روی دریا ساختیم >>

 بزرگترین سایت فرهنگی و تفریحی ایرانیان |Funshad.com

 


comment نظرات ()
قصاص.../ادامه اهنگ کنسل/
نویسنده : میلاد زرین - ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٥

تیغو کشیدی رو رگهام چه زجری کشیدم حالا این دنیام
از این بالا میزنم صدا تو رو خدا عشقمو نیارید اینجا
خداااااااا
عشقم هنوز می تونه باشه بی من بزار باشه ,نیاد پیشم
به خدا من اینجا بیدارم از دیدنش پای دار بیزارم
آخه خودم تیغو دادم تو دستهاش کشید تیغو,پاشید خونم رو اشکاش
روحم ,اما دارم بازم براش احساسی تو رو خدا نکنیدش زندانی
کشت منو واسه احساسش تو رو خدا نکنید قصاصش
درست بی وفا بود ولی وقت رفتن دستهام توی دستهای ناآشناش بود
نزارید گریه کنه آخه چشماش دیگه نمی تونه واسه من ,بازم خون ببارونه
تو رو خدا نزارید یه بیگناه به جرم احساس بشه به خاطر من قصاص


comment نظرات ()
داستان جالب
نویسنده : میلاد زرین - ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩

 

  پسرکی بود عا شق دخترکی

روزها گذشت و دخترک نیز عاشق شد

هر دو عاشق دلتنگ بدون هم زندگی برا شون معنی نداشت

گاهی اوقات که با هم میرفتن بیرون اونقدر مست هم میشدن که فراموش میکردن

مردم دارن نگاه هشون میکنن .اونا همیشه وقتی همدیگه رو میدیدن عشق بازی را

شروع میکردن اونقدر لذت میبردن

که اگه یه روز از هم دور بودن از دلتنگی دق میکردن


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
خداحافظ گل نازم
نویسنده : میلاد زرین - ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٧

خداحافظ گل نازم   تموم حس آوازم

خداحافظ وجود من   برو رویای پروازم

خداحافظ گل پونه   برو از قلب ویرونه

لالایی آی دل تنها   کسی دردو نمی دونه

لالایی نم نم بارون   بگیر آروم دل داغون

نذاردستت بازم رو شه   نذار اشکات بشه بارون

حالا که تو نگاه تو   منم مهمون ناخونده

میرم امابدون قلبم   تودستهای توجا مونده

نمی دونی نمی دونی   چه تنها سخته دل کندن

آخه عاشق نبودی تو   بدونی نازنین من


comment نظرات ()
← صفحه بعد